صفحه اصلی > 8 و بین‌الملل : ترامپ؛ افشاگر حقیقت یا ویرانگر نظام تمدنی غرب

ترامپ؛ افشاگر حقیقت یا ویرانگر نظام تمدنی غرب

∎دکتر علیرضا رئیس‌زاده
مدرس دانشگاه آزاد واحد تهران غرب

به باور من، در میان رهبران معاصر، هیچ‌کس به اندازه دونالد ترامپ سزاوار دریافت جایزه صلح نوبل نیست. شاید این گفتار در نگاه نخست مضحک، متناقض و توهین‌آمیز به نظر برسد، اما اگر اندکی عمیق‌تر بنگریم، شاید بزرگ‌ترین خدمت ترامپ به تاریخ معاصر نه در آن چیزی باشد که ساخت، بلکه در آن چیزی باشد که ناحواسته آشکار کرد، او نقابی را کنار زد که دهه‌ها بر چهره تمدن غرب نشسته بود و شکاف میان شعارها و واقعیت‌ها را عریان تر از همیشه به نمایش گذاشت.

دوران آرایش کلمات و شعارهای فریبنده به سر آمده است. برای دهه‌ها، ماشین تبلیغاتی غرب بر محور واژگانی چون حقوق بشر، دموکراسی، عدالت و نظم جهانی می‌چرخید. اما ظهور ترامپ بیش از یک رویداد سیاسی در آمریکا بود، او یک زلزله وجودی به پا کرد و کاخ پرزرق ‌وبرق اخلاق لیبرال را لرزاند و این واقعیت عریان را آشکارتر کرد: امپراتوری، هیچ جامه‌ای بر تن ندارد! ترامپ همان کودک راستین داستان -لباس جدید پادشاه- هانس کریستین اندرسن دانمارکی است که بدون ترس، در برابر جمعیتی که وانمود می‌کردند جامه زرین را بر تن پادشاه می‌بینند، فریاد زد: چرا پادشاه لخت است؟ التماس های مادر بیچاره اش چاره ساز نشد و کودک ،دیوانه وار فریاد می زد چرا پادشاه لخت است؟ و با تکرار این حقیقت، سرانجام جمعیت یکپارچه فریاد زدند چرا پادشاه لخت است؟

برخلاف سیاستمداران پیشین، ترامپ نیازی به پنهان کردن استعمار مدرن و سودجویی بی‌رحمانه در قالب قوانین پوشالی بین‌المللی نمی‌ بیند. او این منطق را آشکارتر و بی‌پرده‌تر بیان کرد و نشان داد که در پس بسیاری از سازوکارهای به ظاهر حقوقی و دیپلماتیک، همچنان منطق قدرت، منافع اقتصادی و زور است که میدان‌داری می‌کند؛ و مفاهیمی چون حقوق بشر و قوانین بین‌الملل، در عمل اغلب به واژگانی تزیینی و چه بسا ابزاری تبدیل شده‌اند که تمدن غرب برای پیشبرد اهداف و مطامع خود به کار می‌گیرد.

او سگ نگهبانی بود که قلاده‌اش را پاره کرد، نه ‌فقط پارس کرد، بلکه مستقیماً به جان ارزش‌های لیبرال افتاد. با شعار “اول آمریکا” در واقع اعترافی بزرگ کرد: حق، از آن کسی است که زور بیشتری دارد.

ترامپ بیش از هر کسی نشان داد که غرب دیگر شایسته رهبری جهان نیست و این پرسش جدی‌تر از همیشه مطرح می‌شود که چگونه در کشورهای نفت‌خیز و دارای منابع سرشار، مدعی ترویج دموکراسی و حقوق بشر هستند، اما در عمل رفتارهایشان با منافع ژئوپلیتیکی و اقتصادی گره خورده است. در این میان، این تناقض زمانی آشکارتر می‌شود که می‌بینیم یکی از خشن‌ترین دیکتاتوری‌های جهان در کشوری چون عربستان سعودی حاکم است، که برای غرب گاه جایگاهی حمایتی و حتی مصون از هیچ نقدی پیدا می‌کند.

این تناقض آشکار، یکی از مهم‌ترین پرسش‌های عصر ماست که هرچه بیشتر به آن نگاه می‌کنیم، شکاف میان ادعاها و واقعیت‌های سیاست غرب پررنگ‌تر می‌شود. پرسشی که اعتماد به روایت‌های رسمی را بیش از پیش به چالش می‌کشد. از نگاه او، اصول تمدنی چیزی جز ابزار منافع نبود. او از معاهدات جهانی مانند برجام ، دیدبان حقوق بشر و توافق پاریس خارج شد، نهادهای بین‌المللی را به چالش کشید و نشان داد حقوق بشر تا جایی مقدس است که با سود همخوانی داشته باشد.

تلخ‌ترین نکته این است که ترامپ یک استثنا نیست، بلکه فرزند راستین همان تمدنی است که با استعمار و استانداردهای دوگانه شکل گرفته است. او تنها نقاب دروغین اخلاق‌گرایی غرب را کنار زد. تمدنی که در یک دست حقوق بشر و در دست دیگر بمب دارد.

برخی تلاش می‌کنند او را انحرافی موقت نشان دهند، اما این فقط یک فریب است. غرب عصر ترامپ همان غرب همیشگی است، با این تفاوت که دیگر نقاب نجات‌دهنده جهان را ندارد.

به غزه، لیبی، سومالی، افغانستان ،یمن و سودان و… نگاه کنید؛ آیا نشانی از آن حقوق بشر وعده‌داده ‌شده هست؟ پاسخ، سکوت است ویرانی. تمدنی که همه ابزارهای قدرت را در اختیار داشت، به جای یافتن راه‌حلی عادلانه و منصفانه برای مسئله فلسطین، اقدام به حذف ساختاری و نابودی این ملت کرد، زیرا حذف کامل حقوق، سرزمین و موجودیت آن را در راستای منافع خود می‌دانست. در سایه این قدرت رسانه‌ای، تراژدی فلسطین سال‌ها نه آن‌گونه که واقعاً رخ داده، بلکه آن‌گونه که باید دیده شود روایت شده است؛ با ده‌ها هزار قربانی، اما با بی شرمی با روایتی وارونه در افکار عمومی که در آن اسرائیل در جایگاه قربانی و فلسطین به‌عنوان طرف مهاجم به تصویر کشید، همین قدر بی وجدان و بی اخلاق!!

در همین حال، دستگاه رسانه‌ای غرب با ایجاد لایه‌هایی از تبلیغات، حقیقت را پنهان می‌کند و در بسیاری از موارد، جای قربانی و عامل خشونت را در افکار عمومی جابه‌جا نشان می‌دهد. این ماشین و این پروپاگاندا فقط واقعیت را پنهان نمی‌کند، بلکه آن را بازآفرینی می‌کند. در این فرایند، حقیقت در میان خبرها و روایت‌ها رنگ می‌بازد. این تناقض اصلی تمدن غربی است: سخن از عدالت، اما عمل بر اساس قدرت و زور.

در چنین فضایی، ترامپ بیش از آنکه یک سیاستمدار باشد، افشاگر شکاف میان شعار و عمل شد. او نشان داد پشت آرمان‌های جهان‌شمول، شبکه‌ای از قدرت و منافع پنهان است، واقعیتی که بیش از عدالت، بر موازنه قدرت استوار است.

در پایان، ترامپ برای جهانیان بیش از یک سیاستمدار بود، او آینه‌ای تمام‌نما شد که چهره واقعی نظم جهانی را نشان داد.

اگر غرب بخواهد اعتبار اخلاقی خود را بازسازی کند، باید بپذیرد دوران انحصار روایت‌ها تمام شده است. ترامپ، آگاهانه یا ناخواسته، پرده‌ای را کنار زد که سالیان سال تناقض‌ها را پنهان کرده بود. اهمیت او در میراث تردید نسبت به روایت‌های مسلط و مطالبه هماهنگی میان ادعا و عمل است.

جهان امروز دیگر به‌سادگی مجذوب شعارها نمی‌شود. در عصر فرو ریختن نقاب‌ها، هر ادعای اخلاقی پیش از پذیرش، در محک واقعیت سنجیده می‌شود. این همان مسیری است که تاریخ در آن قرار گرفته است، مسیری که بازگشت از آن آسان نیست.

دیدگاهتان را بنویسید